مرگ،برگی از کتاب« زندگی»
جمعه, ۶ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۵ ب.ظ
#دل_دیدنی_های_شهرسرب_وسراب(117)
مرگ،برگی از کتاب« زندگی»
من مرگ را دیدم ،نه با هیئتی «زشت»،که در کسوتی« خوش سرشت».
سیمایی دیدم که نه واپسین برگ کتاب« زندگی» ،
که آغازین بارقه آفتاب« ارزندگی» بود.
انبانش انباشته از جوانه های« هستی» و شکوفه های« سرمستی» بود
و خندان و بانشاط بر تارک هستی «می درخشید»
و شیفتگان عشق را سرمستی «می بخشید».
...و مولانا چه زیبا مرگ را توصیف کرد:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمرى ستانم جاودان
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
#شفیعی_مطهر
۹۴/۰۹/۰۶